بانوی من برای دلم سومنات باش
یک پنجره به سوی هوای نجات باش
از وعده گاههای خیالی بریده ام
گاهی بیا و پاسخ این مهملات باش
دیگر به هیچ چیز نیاندیش غیر من
اسب سپید و سرکش ِ اقوام تات باش
لشکر بکش به کشور مسجد گریز دل
محمود غزنوی شو و فکر هرات باش
من از درون خود متلاشی شدم دمی
اینجا، بمان و مایه ی صلح و ثبات باش
حل شو درون قهوی تلخ نگاههام
مثل شراب در رگ ِ شاخه نبات باش
خشکیده است جوهر ابیات امشبم
با چشمهای خویش برایم دوات باش
پرواز میکنی تک و تنها درآسمان
گاهی به فکر خشکی ِ در زیر پات باش
دل داغدار ِ کوچ تو و انتظار توست
بر ریگزار تف زده آب حیات باش
از شرق تا به غرب به هر سو پریده ای
یکبار در کرانه ی رود فرات باش
دیریست پر شکسته در این ساحلم بیا . . .
بالی به سوی رفتن تا کائنات باش
سید مهدی نژادهاشمی(م- شوریده)
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:19  توسط شایان
|
شبی درون نگاهت چو ماه میگردم
به روی تخت سیاهت چو شاه میگردم
ولی دوباره سحر میشود وَ من تنها
همان مسیر ِ کج ِ اشتباه میگردم
منی که بودنم از تو امید میگیرد
برای بودن ِ با تو تباه میگردم
همیشه صحبت با من حرام بوده و بس
ولی برای هوس من مباح میگردم
میان راه رسیدن به تو گمت کردم
وَ خسته در پی یک کوره راه میگردم
برای رد شدن از این حسارها تنها
به فکر کندن یک حلقه چاه میگردم
گذشت دوره ی لبخند بی سرنجامم
دوباره بازِیگر نقش آه میگردم
شبی به چشم سیاهت چو ماه میگردم
ولی سحر نرسیده سیاه میگردم . . .!!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:18  توسط شایان
|
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
...
I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:17  توسط شایان
|
بذار دستات تو دستام حالا ! تو را میبینمت هر روز از این بالا
تو آسان میشوی با من لبالب میشوی تا من
تو رابا عشق میپوشم در آغوشم
چرا انقدر نا امید چرا انقدر با تردید
به تو نزدیکه نزدیکم به تو نزدیک تر از خورشید
بذار دستات رو تو دستام حالا تو را میبینمت هر روز از این بالا
به باور میرسم با تو نمیدونم منم یا تو
گذر کردم از این تردید پرام از باور و امید
گذشتم از منو از من گذشتم از قفس از تن
نه دلتنگم نه تاریکم به تو نزدیکه نزدیکم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:14  توسط شایان
|
یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !
یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !
یکی برد و یکی باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!
...
یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی اونی که " دوست دارم " رو به هیچ
کس جز تو نگفت من بودم!یکی ماند و یکی نماند، اونی که ماند تو بودی اونی
که بدون تو نماند من بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:13  توسط شایان
|
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من
گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي .
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنهاييم را .
و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي
به حرمت بوسه هايمان ! نه
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:11  توسط شایان
|
در اين دوران كه مجنون وعده ی ديدار با شيرين و شيرين هاي ديگر در خفا دارد
و ليلي نيز با بيژن، سر و سري دگر دارد
هواي عشق پنهاني به سر دارد
برادر تيشه ی فرهاد سيري چند ؟؟
منيژه عشوه مي آيد كه شايد ثروت شهزاده ی خود را به چنگ آرد
ولي خسرو دل آشفته ی او را نمي بيند....
در اين دنياي هردم بيل
كدامين عشق ديگر آدمي را مي برد از خاك تا افلاك ؟؟؟
كدامين عشق ؟ كدامين كشك ؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:10  توسط شایان
|
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری
ماه می تابد و انگار تویی می خندی
باد می آید و انگار تویی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از یخ و برفاب ولنجک اثری
باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آید و می آورد از من خبری
خبری تازه که نه یک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری
خبر اینقدر قدیمی ست که هر پیر زنی
خبر اینقدر بدیهی ست که هر کور و کری
می تواند که به یاد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:7  توسط شایان
|
چرا میگوید پرندهای قفسی عادت دارند به بی کسی؟؟؟؟؟؟؟؟
چه کسی از تنهایی خوشش میاد؟
چه کسی دوست داره دنیاش پر از میله باشه؟
چه کسی دوست داره چشمش به دست دیگران باشه تا برایش دانه بریزند؟
چه کسی دوست داره تمام عمرش یک جور غذا بخوره؟
... چه کسی دوست داره وقتی میتونه آزادانه برای خوش جفتی بیاید به زور یکی رو همدمش کنند؟
چه کسی دوست داره وقتی عاشق یکی میشه فقط بتونه از پشت قفس بهش نگاه کنه؟
چه کسی دوست داره تا آخر عمرش در حسرت آغوش عشقش بمونه؟
چه کسی دوست داره وقتی بچه هاش بزرگ میشن و میتونند همدم روز پیریش بشن قفس بچه هاشونو جدا کنند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:6  توسط شایان
|
سلاااااااااااااااممممممممممممم
امتحانا تموم شد
من اومدمممممممممم دوباره ..
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:5  توسط شایان
|